عاشقانه

آغوش من فقط جای تو را دارد....

اگر خوب گوش کنی

این ضربان های تندوپی درپی قلبم را میشنوی.

تورا فریاد میزند...

مخاطب کلامم هیچ...

مخاطب ضربان های قلبم تویی...

دلهای بزرگ..


پدرش بهش گفت این 1000 تا چسب زخم رو بفروش تا برایت کفش بخرم...
بچه نشست وباخود فکر کرد......
یعنی باید ارزو کنم 1000نفر یه جایشان زخم شود تامن کفش بخرم؟؟
ولش کن همین کفشهای پاره خوبه.......
خدایاااااااا!!!!
گاهی دلهای بزرگ را انچنان درون سینه هایی کوچک میگذاری
که شرمسار میشوم ازبزرگی که برای خود ساخته ای...

دنیا...

روزی قهر خواهم کرد باتمام دنیا....

ان روز روی بلندترین بام دنیاخواهم نشست و های های خواهم گریست...

تاشایددنیا ببیند.دلش بسوزد به حال خرابم... بس کند بازی هایش رابامن...

خوبیها

خوبیهاست که باعث میشه ادما دلتنگ بشن

به خاطرهمه ی خوبیهات یه عالمه دلتنگم!

عشقو باید باور کرد

بوسه روباید حس کرد

احساسو باید لمس کرد

امادوست داشتنوباید ثابت کرد....

رفیق که باشی...

رفیق که باشی...

فرق نمیکند که زن باشی یا مرد...

بزرگ باشی یا کوچک.دور باشی یا نزدیک...

رفاقت فاصله هارا پر میکند...

گاهی باحرف.گاهی با سکوت...

نسبت هابی معنی میشود...

فرقی نمیکندمادرباشی.یافرزند یا همسر...

رفیق که باشی...فرق نمیکندکدام خون دررگهایمان جاریست...

ازکدام نسلیم یاکدام فصل...

کدام سقف بالای سرمان.کدام خاک قلمرومان...

رفیق بدون لفظ ظریف است...

نه مقدس مثل عشق.نه سرسری مثل همسایه...

یک سود.دوسویه...

نه تنها میان من و تو...میان من ومن...

رفیق که باشی انتظارها تهدید نیستند!...

یک بازی بدون بازیچه فرقی نمیکند جیب هایت پراست یاخالی...

هرچه هست میان دستهای توست.درفکرت.درقلبتوعملت...

رفاقت نه وصل است ونه فصل.گرهی میان من و دنیا...

مرارفیق خواندی.اعتمادهابالفظ تو رنگ می گیرد...

می شود همسر.همسفر.هم کاسه.هم حرف...!

چه تلخ است...

چه تلخ است...

علاقه ای که عادت شود...

عادتی که باور شود....

باوری که خاطره شود...

وخاظره ای که درد شود...  

پدر

لبای عشقتو بوس میکنی!!

امادستای پینه بسته ی بابات واست افت داره ببوسی!!!

برای سلامتی هرچی پدر زحمت کشه صلوات

برای سلامتی هرچی مادره بامحبته صلوات

 

میترسم

من از مستی نمیترسم..

من از بدمستی دنیاوآدم هاش می ترسم..

من از دریا نمیترسم..

من از دریای طوفانی و ویرانیست که میترسم..

من از گریه نمیترسم...

من ازاشک نهانی دردل شبهام میترسم...

من از شبهانمیترسم...

من از تاریکی دلهای بی احساس میترسم...

من از مردن نمیترسم...

من از هرروز مردنهای دوراز تو.

تواین تنهاییه بی وقفه میترسم...

قضاوت کردن

دخترکی دوسیب دردست داشت.

مادرش گفت:

یکی از دوسیب هایت رابه من میدهی؟

دخترک یک گاز براین سیب زد!

ویک گاز بران سیب!!!

لبخند روی لبان مادر خشکید!

سیمایش داد میزد که چقدر از دخترک ناامید شده

اما دخترک یکی از سیب های گاز زده رابه طرف

مادر گرفت و گفت:

بیا مامان!!

این یکی شیرین تره!!

مادر خشکش زد

چه اندیشه ای باذهن خود کرده بود!...

هرقدرهم باتجربه باشید

قضاوت خود را به تاخیر بیاندازید

وبگذاریدطرف فرصتی برای توضیح داشته باشد..

سکوت

گاهی سکوت که میکنی

فکر میکنند جوابی نداشته ای که بدهی!

غافل از این که داری میسوزی تا فقط حرمت واژها را نگه داری!